آسمونی

این روزها...
بیشتر از قبل ،حال همه را میپرسم...
سنگ صبور غم هایشان میشوم...
اشکهای ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم
اما...
یک نفر پیدا نمیشود
که دست زیر چانه ام بگذارد...
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تو برایم بگو


نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط najmeh نظرات () |

کوچیک بود؛

 کوچیکتر از اونی که از تاریکی نترسه ، کوچیکتر از اونی که به دیو سیاه شب بخنده ، کوچیکتر از اون که صدای باد رو لالایی اشباح ندونه و نور چشم گربه ها رو چراغای کوتوله ها ی بچه دزد نبینه ، اما تو دل این کوچولو یه دنیا درد خونه داشت یه دریا غم و تنهایی ، اونقدر بزرگ بود که بدونه هیچکس همبازیش نمیشه ، اونقدر بزرگ بود که بدونه سهمش از لالایی و قصه های مادرش فقط چند ثانیه ای که مادرش هنوز از شدت خستگی بیهوش نشده ، انقدر بزرگ بود که بدونه نباید انتظار بوسه ی بابا رو بکشه حتی وقتی نگاه معصومش با نگاه پسر عموهاش تو بغل بابا قفل میشد، اونقدر بزرگ بود که بفهمه تنهاییاش فقط مال خودشه ،اونقدر که بفهمه هیچکس علاقه ای به شنیدن رویاهاش نداره

تنهایی براش درد بود ، اما وقتی تو دنیای خودش غرق میشد یادش میرفت که تنهاست تو رویاهاش دوستاش هیچوقت تنهاش نمیزاشتن ،دوستاش نامردی نمیکردن و از پشت خنجر نمیزدن ،آدماش بی توقع دوستش داشتن،ادعا نبود اگه کسی بود تا آخرش بود ،با تموم تنهای هاش دنیای کوچیکی که واسه خودش ساخته بود رو دوست داشت دنیایی که فقط اندازه ی خودش بود کوچیک به اندازه ی آرزو هاش و بزرگ به اندازه ی تموم تنهای هاش

تا اینکه یک روز قلم روحش رو ازش گرفتن و یه قلم سخت دستش دادن دفتر آسمونو قاب کردن و اونقدر بالا نصبش کردن که دیگه دستش بهش نرسه و یه دفتر زمخت دادن دستش و بهش گفتن یاد بگیر این دنیای واقعی توست، خب اولش سخت بود اون بالا مدادش رنگش قشنگتر بود دفترش نرمترین و خوشرنگترین دفتر دنیا بود و می تونست با پاک کن ابرا همه ی اشتباهاش رو پاک کنه بدون اینکه جاش بمونه، اما اینجا هر چیزی که مینوشت و پاک می کرد جاش میموند. اونجا تنهایی حد نداشت اما اینجا باید برای تموم دنیاش حد  میگرفت ،

بزرگتر شد ؛

اونقدر که دیگه نه از تاریکی می ترسید نه از صدای باد ، اونقدر بزرگ شد که دیگه دلش بوسه ای از طرف بابا نخواد، اونقدر بزرگ که دیگه کسی رو تو دلش راه نده

روحش زمخت شد مثل سوهان ،

خیلی وقته دیگه رو دفتر آسمون چیزی ننوشته ،خیلی وقته با پری ها لای ابرا بپر بپر نکرده ،خیلی وقته خودشو یادش رفته، کودکی برای اون چیزی نداشت  هر چی که داشت یه دنیای ساده و رنگی بود مثل مداد رنگی نه مثل دنیای امروزش به رنگ مرکب سیاه

ولی بین خودمون بمونه، یواشکی میگم: این کوچولوی بزرگ گاهی دلش واسه دنیاش به قدر ارزن میشه و آرزوهاش به قدر دنیای اون روزاش، اگه به کسی نمیگید میگم هر از گاهی بهش سرهم  میزنه اما اینو کسی نباید بدونه چون ممکنه فکر کنن دیوونس آخه

آدم بزرگا چیزی از تنهایی کوچولوهای دل گنده نمیفهمن

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط najmeh نظرات () |

           

نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها

از فروغ فرخ زاد

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط najmeh نظرات () |

خدایا!

در انجماد نگاه های سرد این مردم ، دلم برای جهنمت تنگ شده است !

نوشته شده در شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط najmeh نظرات () |

چه لحظه های عجیبی!

نمی دونم بگم امروز یا بگم فردا؟!

یا تاچند ساعت دیگه بگم دیروز یا پارسال؟!

الان ساعت 3 و 57 دقیقه ی صبحه و چند ساعت دیگه سال تحویله

تاچند ساعت دیگه به وسعت یک لحظه یک سال جابجا میشه به وسعت یک لحظه تموم دیروز میشه پارسال ، تموم سالی که توش زندگی کردی میشه پارسال، میشه یه شروع دوباره ، لحظه ی تحویل سال .چرا اسمشو گذاشتن تحویل؟؟؟؟؟

چی میشه تو ی اون لحظه : زمین یک دور کامل رو زده و برمیگرده جای اولش ،پس چرا هیچی مثل قبل نیست همه چی عوض شده؟؟؟

من به قدر یک سال به پیری نزدیکتر میشم و البته پخته تر

شاید اینجا باید مفهوم تحویل رو درک کنم !!!

می خوام تاریخ بزنم اما چون غالبا از ساعت 12 شب به بعد روز جدید شروع میشه نمیتونم بزنم 29 اسفند و اما اگه بخوام بگم 1 فروردین بازم نمیشه چون هنوز سال تحویل نشده و بهار هنوز نرسیده

جدا نمیدونم انگار توی لحظه هایی سر میکنم که تو هیچ تقویمی نگنجیده

تو هیچ دفتری ثبت نشده ، لحظه هایی که اسم ندارن ،نه روزن و نه شب ، نه امروزن و نه فردا و نه دیروز

ساعت های که تکرار ندارن  شاید تولد و مرگ هم

مثل معلق بودن میمونه بین دو تا سال ،انگار زمین برای برگشتن و رسیدن مردده شاید این لحظه ها لحظه های تردید زمین باشه و یاشاید تاخیر زمین

هرچی که هست من حس خاصی دارم ،حسی که مثل تموم این لحظه ها نمی تونم اسمی براش بزارم ،یه چیزی بین یه شوق گنگ و یا یه بغض غریب و ناخونده

نمیدونم چه حسیه که باعث شده تو این لحظه و این ساعت و اینجا بنویسم اما میدونم که این تاریخ این ساعت و این لحظه ها دیگه تکرار نخواهند شد تا ابد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط najmeh نظرات () |

صبحه عیده

بابا از ساعت 6 بیدارشده و هی میگه بیدار شید بریم بالا الان همه میان

بیدارشید !!!! مامان طفلی بیداره ،خواهرا از ترس سریع پتو رو کنار میزنن و بلند میشن اما بابا هم میدونه سرتق تر از اونم که به این راحتیا بیدار بشم...

بابا عید ساعت 3 بعد از ظهره الان چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پتو از روم کنار میره باباس! با داد و بیداد میخواد سربه راه بشم اما شاید منو نشناخته بلند میشم ؛خیال میکنه دیگه بیدارم ،میرم تو اتاق تهی و روی قالی نخ نما شدش پهن میشم و به ثانیه خوابم میبره بابا باز میخواد بیاد سراغم اما مامان پشیمونش میکنه : بچس بابا بزار بخوابه....

بابام میگه :بس که تو اینا رو لوس کردی !!!!!اما من غرق تو فکر اینکه لوس شدن من اینه که میخوام چند ساعت بیشتر بخوابم؟ چیزی که حق طبیعیه هر بچه ایه!

وقتی بیدار میشم صدای شلوغی از بالا میاد...

میرم بالا . عمو ها همه هستن و عمه کوچیکه، خونه حسابی شلوغه،

وقتی که از کنار دیوار بی محلیاشون رد میشم شروع میکنم دنبال تنها تکیه گاه و تنها کسم تو این خونه درندشت :مامانم

تو آشپزخونه و طبق معمول غرق کار پیداش میکنم منو که میبینه بهم لبخند میزنه:

بیدار شدی ؟؟؟؟!!!!بیا یه چیزی بخور

نون رو تو چایی شیرین خورد میکنه و میده دستم، منم همونجا میخورش و میام بیرون هر کس به کاری مشغوله و انگار تنها منم که سردرگم دنبال یه همبازی میگردم

میام پایین و عروسک پلاستیکمو برمیدارم و زیر پله های ورودی بازیمو  شروع میکنم که یکهو صدای داد رشته ی بازیمو بهم میریزه

- وای خداجون نه بازم دعوا !!!! صدا عمو بزرگه میاد ،صدای بابا ،صدای عمه کوچیکه ،صدای عمو وسطی و عمو آخری ،صدای گریه ی مامان .باز عمو بزرگه و عمه کوچیکه بی گناه براش حکم صادر کردن طبق معمول صدای آقاجون نمیاد

از سکوتش بیزارم

دستامو رو گوشم میزارم و با خودم زمزمه میکنم: چی ؟ نمیدونم!!

تو دلم میگم غصه نخور  !یه روز از اینجا میبرمت میریم یه خونه ای که دراش قفل نباشه ،توش صدای داد نباشه، هیچکسو نمیبریم، اما نه مامانم میبرم من بدون اون میمیرم ،لالا رو هم میبرم، مرضی و زینب رو هم میبریم اما دیگه هیچکسو نمیبرم یه روز با هم از این خونه میریم

صداها خوابیده انگار تموم اون داد و قالا برای خونه تکونی دل کوچیک ما بچه ها بوده

مامان دنبالم میگرده داره گریه میکنه ،بادستام اشکاشو میگیرم و همراش گریه میکنم

میگه: بیا  بریم ناهار بخوریم

سر سفره میشینم

مامان جون غذا میریزه و به همه میده اولین لقمه رو با متلک عمه قورت میدیم و دومیشو با نگاه عمو و سومی رو ...

بابغض

عجب ناهار ظهر عیدی!!!!

بابا طبق معمول میره باغ بهشت و آقاجون تو پارکینگ تا بره صحرا ،عمو بزرگه خوابه و ما نباید جیک بزنیم

جلوی تلویزیون ایستادیم خواهرا کنارمن احساس تنهایی نمیکنم

مامان و مامان جون تو آشپزخونه غرق کارن تا چند دقیقه ی دیگه خونه از شدت مهمونا میترکه

و ما بچه ها ساکت سال رو تحویل میکنیم و بعد میدویم پایین پله ها تو پارکینگ:

آقاجون همیشه خوب عیدی میده

صدای در میاد عمه بزرگه با بچه هاشه و دوباره زنگ و در عرض چند دقیقه خونه شلوغ میشه :

آقاجون بزرگه فامیله

و دوباره همه منو یادشون میره . میرم زیر راه پله، زندگیم اونجا تو تصوارتم خیلی قشنگتره باید یه بار دیگه واسه خودم سال رو تحویل کنم! بیخیال که هیچکس همبازیم نمیشه...

بابا؛چرا میخواستی بیدار بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط najmeh نظرات () |

از من به شما نصیحت:
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست
اون رو تنها نذارید
چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط najmeh نظرات () |

قالب ساز طراح قالب